تبليغاتX
بسوی ديلم جديد
به گفته تمام فيلسوفان، سخت‌ترين پرسشي که مي‌توان مطرح کرد، اين پرسش است که: "فلسفه چيست؟"

در حقيقت، هيچ گاه نمي‌توان گفت که فلسفه چيست؛ يعني هيچ گاه نمي‌توان گفت: فلسفه اين است و جز اين نيست؛ زيرا فلسفه، آزادترين نوع فعاليت آدمي است و نمي‌توان آن را محدود به امري خاص کرد. اما با آنهم مي‌توان فلسفه را چنين تعريف کرد که : فلسفه عبارت از علمي است که کلي‌ترين قوانين حاکم بر طبيعت، انسان و جامعه را مورد بحث و بررسي قرار مي‌‌دهد.

عمر فلسفه به اندازه عمر انسان بر روي زمين است و در طول تاريخ، تغييرات فراواني کرده و هر زمان به گونه‌اي متفاوت با ديگر دوره‌ها بوده است. براي بررسي اين مساله کافي است به تعاريف گوناگوني که از آن شده نگاهي بيندازيد.

هر علمي زمينه بخصوصي از واقعيات را بررسي مي‌کند ( مثلا زيست شناسي: گياهان، جانوران، انسان، ستاره شناسي: ستارگان، کهکشان ها، کيهان ـ تاريخ: گذشته و حال جامعه انساني) اين دانش ها نمي‌توانند درباره مجموعه طبيعت درباره جهان به طور کلي به ما اطلاعاتي بدهند. در حالي که فلسفه مي‌‌کوشد عام‌ترين مفاهيم و مقولات را بررسي نمايد و کلي‌ترين قوانين جهان را. مطالعه کنند ولي مي‌‌توان پرسيد: آيا تمام دانش ها بر روي هم نمي‌توانند انديشه عمومي درباره جهان را در اختيار ما بگذارند تا ديگر نيازي به فلسفه نباشد؟

مسئله درست در همين جاست که داشتن ديد کلي از جهان و بررسي عام‌ترين قوانين آن به هيچ وجه به معناي حاصل جمع ساده نظرگاه‌هاي جزئي و گردآوري قوانين در زمينه‌هاي مشخص جداگانه نيست. فلسفه البته به داده‌ها و معلومات حاصل از علوم تکيه مي‌کند، از نتيجه گيري هاي جزئي و گردآوري قوانين در زمينه‌هاي مشخص جداگانه نيست. از نتيجه گيري هاي ساير علوم بهره برمي دارد ولي خود عام‌ترين مسائل را مطرح مي‌کند، به عام‌ترين قانون مندي ها نظر دارد. کلي‌ترين روابط و مناسبات را بررسي مي‌کند. در جستجوي پاسخ به اين مسائل و کشف اين روابط هر قدر فلسفه به علوم مختلف و به تجربه بشري و به واقعيت بيشتر متکي باشد به همان اندازه علمي تر است. پاسخش درست تر و به حقيقت نزديک تر است و خود بيشتر به يک علم بدل مي‌‌شود.

پس فلسفه يک بحث و جدل بيهوده يا يک سرگرمي اضافي و از سر سيري نيست. بر عکس وظيفه بسيار مهمي به عهده دارد:

طرح عامل‌ترين مسائل، بررسي کلي‌ترين روابط بين اشياء و پديده‌ها و روند ها، کشف عام‌ترين قانون هاي جهان هستي، اعم از طبيعت و جامعه و تفکر، اين است وظيفه فلسفه.

از جانب ديگر به همين علت که فلسفه به عام‌ترين قانون مندي ها و روابط نظر دارد آن چنان علمي است که نسبت به علوم ديگر در حکم اسلوب عام آنهاست. پس: فلسفه شکل خاصي از شعور اجتماعي است که عام‌ترين قانونمندي هاي جهان واقعي و شناخت انساني و رابطه بين هستي و تفکر را بيان مي‌کند.

واژهٔ فلسفه:
واژه فلسفه از واژهٔ يوناني Philosophia برگرفته شده است که به معناي خرد دوستي است و در زبان عربي و فارسي رايج‌ گشته است. اين واژهٔ يوناني از دو بخش تشکيل شده است؛ -Philo به معني دوستداري و sophia- به معني دانايي.

اولين کسي که اين واژه را به کار برد، فيثاغورس بود. زماني از او پرسيدند که: "آيا تو فرد دانايي هستي؟" وي پاسخ داد:"نه، اما دوستدار دانايي (Philosopher) هستم."

بنابراين فلسفه از نخستين روز پيدايش به معني دوستي ورزيدن به دانايي، تفکر و فرزانگي بوده است. در اين زمينه نگاه کنيد به: اطلاعات تکميلي درباره واژه فلسفه.

فلسفه را مي‌توان در يک واژه مختصر نمود و آن "چرا" است. براي امتحان شروع کنيد و به ابتداي هر چه که به ذهنتان ميرسد يک "چرا" اضافه نمائيد؟ خيلي زود و به راحتي به معجزه اين سه حرفي کوچک پي خواهيد برد! و آغاز تفکر را لمس خواهيد نمود. اصولاً فلاسفه کساني هستند که جهان را از پس اين علامت "؟" مي‌‌نگرند. در واقع فلسفه دستگاه آفرينش، تفکر است و اين کار را براحتي با منطق سوال و پرسش محقق ميسازد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جوان در شنبه 4 فروردین1386 |
در طول تاريخ، فلاسفه و متفکران، تعاريف مختلفي از فلسفه ارائه کرده اند.
برخي از اين تعاريف عبارتند از:

ابن سينا:
فلسفه، آگاهي بر حقايق تمام اشيا است، به قدري که براي انسان ممکن است بر آن ها آگاهي يابد.
(فرهنگ فلسفي) 
 
ارسطو:
فلسفه، علم به موجودات است از آن جنبه که وجود دارند.
(فرهنگ فلسفي)

فيثاغورس:
فلسفه يعني دوستداري دانايي.
(دائره المعارف بريتانيکا)
فلسفه، مرحله عالي موسيقي است.

افلاطون:
فلسفه، لذتي گرامي است.
(تاريخ فلسفه ويل دورانت، صفحه1)
خاستگاه فلسفه، حيرت در برابر جهان است.
فيلسوف به کسي اطلاق مي شود که در پي شناسايي امور ازلي و حقايق اشيا و علم به علل و مبادي آن ها است.
(فلسفه و منطق، صفحه40)

سيسرون:
فلسفه عبارت است از علم پيدا کردن به شريف ترين امور و توانايي استفاده از آن به هر وسيله اي که ممکن شود.
اي فلسفه! تو زندگاني ما را مي گرداني؛ تو دوست فضيلت و دشمن رذيلت هستي؛ اگر تو نبودي، ما چه بوديم؟ و زندگي ما چگونه مي گذشت؟(فلسفه و منطق، صفحه 40)

توماس هابز:
فلسفه، علم به روابط علي و معلولي ميان اشيا است.
(مقدمه اي بر فلسفه،صفحه 11)

کريستين وولف:
فلسفه، علم بر موجودات ممکن است، يعني بر هر چه ممکن است، بالفعل حالت تحقق پيدا کند.
(مقدمه اي بر فلسفه، صفحه 12)

فيشته:
فلسفه، علم علم يا علم معرفت است.
(مقدمه اي بر فلسفه، صفحه 12)

هگل:
فلسفه، بحث در امر مطلق است.
(مقدمه اي بر فلسفه، صفحه 12)

اوبروگ:
فلسفه،‌ علم به مبادي و اصول است.
(مقدمه اي بر فلسفه، صفحه 12)

هربارت:
فلسفه،‌ تحليل معاني عقلي است.
(مقدمه اي بر فلسفه، صفحه 12)

وونت:
کار اساسي فلسفه متحد ساختن تمام معرفت هايي است که از راه علوم مختلف بدست مي آيد، تا به اين ترتيب مجموعه واحد و پيوسته اي ايجاد گردد.
(مقدمه اي بر فلسفه، صفحه 13)

پولسن:
فلسفه مجموعه معرفت هاست که انتظام علمي پيدا کرده اند.
(مقدمه اي بر فلسفه، صفحه 13)

ثورو:
براي فيلسوف شدن، داشتن افکار باريک و حتي تاسيس مکتب خاص، کافي نيست، تنها کافي است که حکمت را دوست داشته و بر طبق احکام آن زندگي ساده و شرافتمندانه و اطمينان بخش داشته باشيم.
(تاريخ فلسفه ويل دورانت، صفحه2)

کانت:
فلسفه، شناسايي عقلانيي است که از راه مفاهيم حاصل شده باشد.

ملاصدرا:
فلسفه استکمال نفس انسان از طريق معرفت يافتن به حقايق موجودات است؛ همان گونه که در خارخ هستند. و نيز، حکم حقيقي به وجود آن ها با برهان و نه با ظن و گمان و تقليد، به قدر توانايي انساني است.
فلسفه نظم بخشيدن عقلاني به عالم به قدر توانايي انساني است؛ به اين منظور که تشبه به خداوند حاصل شود.
( اسفار اربعه، جلد1، صفحه47)
نوشته شده توسط جوان در جمعه 17 آذر1385 |

                                                 حق و باطل در جهان هستی
آيا نظام عالم نظام حق است ؟ نظام راستين است ؟ نظامی است آنچنان كه‏ بايد باشد ؟ آيا هر چيزی در اين نظام كلی در جای خود قرار دارد ؟ يا نه ، نظام باطل است ؟ در عالم هستی باطل راه دارد ؟ چيزهائی هست كه نبايد باشد ؟ كل نظام پوچ و بی‏هدف و بی‏غايت است ؟ در برابر اين پرسشها و نظاير آن انديشمندان و متفكران چند دسته شده اند : عده ای نظر اول را برگزيده اند و برخی نظر دوم را ، و گروهی ديگر به نظری متفاوت با هر دو دسته قبلی معتقد شده اند بعضی‏ فيلسوفان و از آن جمله اكثر ماديين نسبت به جهان ( و نيز نسبت به انسان‏ ) بدبين بوده اند و جهان را در مجموع خود يك امر نبايستی و نامطلوب و كور و كر و بی‏هدف می‏دانسته اند در مقابل، الهيون و مكاتب الهی و خصوصا اسلام بطور قاطع و صريح خلقت عالم را بر حق می‏دانند و آن را عين خير و نيكی و حسن می‏شمارند و برآنند كه هيچ كاستی و زيادتی در آن راه ندارد و باطل و لغو و بازيچه نيست ، و هيچ امر نبايستی در نظام جهان هستی وجود ندارد : « الذی احسن كل شی‏ء خلقه (1) ، ربنا الذی اعطی كل شی‏ء خلقه »(2) : پروردگار ما خلقت هر چيز را نيكو ساخت ، و هر آنچه لازمه خلقتش بود به او عطا كرد . نظريه سومين گروه اين است كه جهان ( و انسان ) تركيبی است از خير و شر ، نيمی مطلوب و نيمی نامطلوب است ، نيمی بايستنی و نيمی نبايستنی‏ است ما دوگانگی را در جهان می‏بينيم در اين عالم ، خير و شر ، حق و باطل‏ ، نقص و كمال ، مرض و سلامت ، مرگ و حيات ، بی‏نظمی و نظم ، ظلم و عدل‏ ، فساد و صلاح ، خرابی و آبادانی زياد به چشم می‏خورد اين دوگانگی نشانه‏ اين است كه در مبدأ و منشأ هستی دوگانگی وجود دارد ، زيرا امكان نداردكه در آن واحد همه عالم از يك مبدأ و يك اصل ريشه گرفته باشد ، و در عين حال اختلاف و دوگانگی در آن وجود داشته باشد فكر ثنويت و دوگانگی‏ پرستی كه در ايران باستان رواج داشته ، از اينجا ناشی شده است كه برای جهان دو مبدأ قائل شده اند : مبدأ خير و نور و خوبی ، و مبدأ شر و ظلمت و بدی ، و معتقد شدند كه سپاهيان و نيروهای اين دو مبدأ يعنی سپاهيان يزدان و سپاهيان اهريمن همواره با يكديگر در نبرد و ستيزند گرچه نويد دادند كه‏ بالاخره در پايان جهان سپاهيان خير و نور بر سپاهيان شر و ظلمت پيروز خواهند شد ، سپاه شر و ظلمت شكست خواهد خورد و سپاه خير و نور باقی‏ خواهد ماند .
گرچه بحث خير و شر را در كتاب " عدل الهی " به تفصيل شرح داده ايم‏ ، اما در اينجا نيز به مناسبت اشاره ای به آن می‏كنيم . در حكمت الهی اصالت در هستی با حق است ، با خير است ، با حسن و كمال و زيبائی است ، باطلها ، شرور ، نقصها و زشتيها در نهايت امر و در تحليل نهائی به نيستی‏ها منتهی می‏شوند ، نه به هستی‏ها شر از آن جهت كه‏ هست شر نيست ، بلكه از آن جهت كه منشأ نيستی در شی‏ء ديگری می‏شود شر است شرور ، ضرورتهائی هستند كه لازمه هستی خيرها و حق ها و به صورت يك‏ سلسله لوازم ذاتی لاينفك می‏باشند كه اصالت ندارند و در مقام مقايسه با حق ها و خيرها به منزله " نمود " هايی در مقابل " بود " ها هستند كه‏ اگر آن بودها بخواهند باشند اين نمودها هم قهرا بايد باشند . مسئله اصلی ، مسئله پيدايش ماهيت است كه به تبع وجود پديد می‏آيد هستی مطلق ، خير محض است كه هيچ شر و نقص و زشتی در آن راه ندارد در اين مرتبه از هستی كه مرتبه ذات حق است ، نه ماهيت در كار است و نه‏ نيستی اما مخلوقات الهی كه از او وجود يافته اند ضعف وجودی دارند ، چرا كه لازمه فعل بودن يك فعل ، تاخير از فاعل است و جز خدا كه فاعل عالی الاطلاق است ، همه مخلوقات فعل او محسوب می‏شوند و لذا ضعف و نقص دارند لازمه فعل بودن ، ماهيت داشتن‏ است و همين طور فعل فعل يك درجه از او نازل تر است به اين ترتيب‏ نيستی در عين اينكه اصالت ندارد در هستی راه پيدا می‏كند تا می‏رسيم به‏ عالم طبيعت يا ناسوت كه از نظر حكمای الهی ضعيف ترين و ناقص ترين‏ عوالم وجود است ، در اينجا نشانه های ضعف وجود كه به يك اعتبار نشانه‏ های ماهيت و نيستی است ، بيشتر پديدار می‏شود پس شر و باطل در عين حال‏ كه اصالت ندارد و از سنخ وجود نيست ، از لوازم لاينفك درجات پائين‏ هستی است .
به اين ترتيب نظام هستی را اگر از آن جهت كه هستی است نظر كنيم ، باطل و ماهيت و نيستی در آن راه ندارد ، از بالا كه نگاه كنيم نور است ، اما از پائين كه نگاه كنيم سايه می‏بينيم ، سايه يك جسم لازمه جسم است كه‏
در عين اينكه اصالت ندارد ( و هر چه هست نور است ) ، اما به واسطه آن‏ جسم برای ذهن ما نمود پيدا می‏كند ، سايه چيزی نيست جز نبودن نور در يك‏ محدوده ، و بودن نور در اطراف آن .
حكمت الهی همه چيز را در بسم الله الرحمن الرحيم خلاصه می‏كند ، می‏گويد ظهرالوجود بسم الله الرحمن الرحيم يعنی هستی به نام الله رحمان و رحيم به‏ ظهور می‏رسد و از يك ديد خيلی عالی ، عالم جز الله و رحمانيت الله و
رحيميت الله چيز ديگری نيست تصور اين معنا مشكل است اما خيلی عالی و لطيف است و اگر انسان اين نكته را درك كرد بسياری از مسائل برای او حل‏ می‏شود در اين بينش ، عالم دو چهره دارد : چهره از اوئی و چهره به سوی اوئی ، چهره از اوئی‏ رحمانيت خداست و چهره به سوی اوئی رحيميت خدا ساير اسماء الهی ، اسمهای تبعی هستند ، درجه دوم و سوم اند خداوند ، جبار و منتقم هم هست ، اما اصالت از رحمانيت و رحيميت خداست صفات ديگر در واقع از اين‏ اسماء ناشی می‏شوند حتی قهر هم از لطف ناشی می‏شود ، آن اصالتی كه لطف‏ دارد ، قهر ندارد ديد توحيدی نمی‏تواند غير از اين باشد ، ديد واقعی فلسفی‏ هم همين است و هستی شناسی واقعی غير از اين نيست .

 

نوشته شده توسط جوان در شنبه 11 آذر1385 |
 

تقدیم به شهیدان ... 

 شهادت شهد شيرين رضاي حق است.
شهادت عبارت تمام وكمال اعتماد واعتقادبه خداست.
شهادت تكامل وجودي روح پرخروش و جوشش ،ولي در عين حال مطمئن و آرام شهيد است.
شهادت ارث بزرگ اوليـاء خداست.
شهادت نهايت يك حماسه و ايثار است.
شهادت غايت آرزوي رزمندگان راه خداست.
شهادت فرياد رساي اسلام بر ظلم ظالمان است.
شهادت ماية عزت مسلمين است و شهيد احياء كنندة اين معناست.
شهادت بهاي زحمات ومشقات شهيد است.
شهادت قد بلند كردن ،استواري و شكست ناپذير است .
شهادت قتل در راه خداست.
شهادت مردن نيست بلكه حياتي دوباره است.
شهادت بانك رحيل تشنگان وصل بخداست و شهيدواصل به اين معناست.
شهادت بشارت نابودي ظالمان و ستمگران است.
شهادت پيام آور عزت وفتح است.
شهادت اتمام حجت با كافران و ملحدان است .
شهادت فيض عظما و فضلي از جانب خداست.
شهادت وسيلة رسيدن به قرب حق تعالي و وعدة تخلف ناپذير سبحانه تعالي است.
پس به اميد آنروز يعنــي شهادت

نوشته شده توسط جوان در چهارشنبه 8 آذر1385 |
من يك بسيجي ام و قسم مي خورم حاج همت علامت ظهور بود


من يك بسيجي ام و فرياد مي زنم حاج احمد متوسليان را به روزنامه ها تبعيد نكنيد!


من قسم مي خورم حاج احمد نشانه بود تا جاده را عوضي نرويم تا ماشين هاي بنز زيرمان نكنند.


حاج همت افتخارش ميراندا خوردن با ((به به تو)) نبود، افتخارش آب كيوي خوردن در گيلاس طلايي نبود


دهان حاجي محراب كلمات بود، لبهايش بال فرشته ها را بوسيده بودند، دهان حاجي رودخانه صلوات

بود و او روزي براي همه گفت: ((من در پوتين بسيجي آب مي خورم)) و بعد هم گريه كرد، اين را حاجي

گفت و گريه كرد و گفتم حاجي چقدر بزرگ بود


چه خوب است بعضي ها بشنوند و با خودشان خلوت كنند


من شاعر نيستم، من يك بسيجي ام


اما حاج احمد متوسليان يك بسيجي شاعر بود، او زندگي اش شعر بلندي بود كه در قافيه فلسطين تمام

شد، او آنقدر بزرگ بود كه همه اش سهم ما نمي شد، خدا قدري از بزرگي اش را به همسايگان مديترانه

هديه داد تا سرزمينشان را تطهير كنند تا سربلندي را بياموزند و از شهادت طفره نروند و با عاشقي كنار

بيايند


من يك بسيجي ام، نه چپم، نه راستم، نه راديكالم، نه ميانه رو. كاش شلمچه مرا بلعيده بود تا با اين

كاروانها كه هرازگاه سري به تهران زنند به بهشت زهرا مي رفتم. من يك بسيجي ام و هر روز در باتلاق

گناه فرو مي روم ((و كور شوم اگر دروغ بگويم))


سلام بر بچه هاي بي پلاك و با پلاك


سلام بر شانه هاي خسته، زير تابوت بچه هاي فكه


اين تابوتها براي هفت سين آسمان سنبل مي برند، اينها اهل وفا بودند و اهل بلا، حديث عاشقي اينها از

جنس ديگري بود، علاج زخمشان خروار تركش بود، علاج تشنگي شان هزار تير داغ، آفتاب شلمچه خوب

مي داند تشنگي يعني چه


من يك بسيجي ام و خدا مي داند نبريده ام و قسم مي خورم بسيجي مانده ام


((اي جماعت! ما بسيجي مانده ايم)) و اين تابوتها كه هنوز شما را رها نكرده اند، گواه ما هستند. اي

جماعت سنگدل! اي جماعت بي خيال! اي جماعت حراف كه حتي يك لبخند به بسيجي نزديد من شاعر

نيستم و سرمايه ام كوله باري از درد است و هزار زخم و چشماني كه هر جمعه به آسمان خيره مي ماند


من يك بسيجي ام، رهبرم را دوست دارم و منتظرم طوفان به پا شود


آه! چه ميزهاي قشنگي


چه دستهاي لطيفي


چه سفره هاي تميزي


چه جيبهاي بلندي


چه انتظار عجيبي براي گنده شدن


عجب زمانه ي سختي


و اين عروسكان زنده به آرايش سرخ، نيلي، سياه، سفيد و ......


عجب، روي اين دوش مردم چيست؟


يك مشت استخوان


داوود ابراهيمي


يك مشت استخوان


عبدالعلي طاهريان


يك مشت استخوان


- اينها كي اند؟


- بسيجي اند!


- كي خسته است؟


- دشمن!


دلم سخت گرفته برادر بيا كه مرحم اين زخم كيسه اي نمك است.


و من يك بسيجي ام
نوشته شده توسط جوان در چهارشنبه 8 آذر1385 |

                                                      به نام نامي توحيد

مقاله عروسک باربي از دکتر حسن عباسي به افشاي سياستهاي ايالت متحده روي عروسک باربي و استفاده يا بهتر بگم سوء استفاده ابزاري(سياسي،فرهنگي و...) ايالت متحده از اين عروسک مي پردازد.

پديده عروسك باربي

در روش هاي تعليم و تربيت، مهمترين و كليدي ترين عامل، بحث «الگو سازي» است. هر سن و هر جنس، الگوي خاص خود را بر مي تابد. در اين ميان مهمترين سن، دوران كودكي است. تربيت دوران كودكي توام با بهره گيري از الگوهاي خاص و ويژه اين دوران است. طبيعي است كه الگوهاي دوران كودكي به طور عمده از مولفه هاي عاطفي به جاي گزاره هاي عقلاني بهره مي برند. لذا رمز و رازهاي موجود در خيال پردازي هاي كودكانه، جايگزين گزاره هاي واقع گرايانه در تربيت بزرگسالان مي شود. مبتني بر اين اصل، استفاده از نماد حيوانات به صورت فانتزي، در انتقال مفاهيم آموزشي و تربيتي به كودكان، همواره مد نظر بوده است. به گونه اي كه امروزه بيشترين حجم توليدات فرهنگي مربوط به كودكان در زمينه انيميشن، كتاب، داستان، و اسباب بازي، به استفاده از نمادگرايي از حيوانات محدود مي شود.
در اين ميان دختر بچه ها انحصارا به عروسك علاقه مند هستند. اين علاقه نشات گرفته از عاطفه ويژه دختر بچه ها و همچنين به دليل قدرت برتر عروسك در ايجاد حس همزات پنداري و تفاهم خيالي با كودك است.
عروسك، بالاترين نقش تربيتي را به ويژه در شكل دهي و پايه ريزي شخصيت دختران دارد. دختر بچه ها، زنان آينده هر ملت هستند و براي انحطاط هر ملت بايستي دختران و زنان آن ملت را منحط تربيت كرد؛ همانگونه كه براي اعتلاي هر ملت، بايستي دختران و زنان آن ملت را متعالي تربيت كرد. از اين منظر، نقش عروسك در تهاجم فرهنگي نقش بسيار برجسته است.

كمپاني متل

كمپاني متل در سال 1945، توسط زوج «هندلر» و «مت» در ايالت كاليفرنياي جنوبي آمريكا تاسيس شد. اين شركت، ابتدا قاب عكس توليد مي كرد و سپس به ساخت مبلمان خانه، و در نهايت به توليد اسباب بازي روي آورد.

متل و (ميكي ماوس)

كمپاني متل در 1955، براي تبليغ اسباب بازي ها در نمايش هاي تلويزيوني با كلوپ ميكي ماوس به همكاري پرداخت كه موجب دگرگوني ساختاري در تجارت اسباب بازي شد.

جهت گيري در عروسك سازي

در سال 1959، به دليل علاقه دختر «هندلر» به عروسك هاي كاغذي، اين شركت طرح ساخت عروسك را دنبال كرد كه منجر به عقد قرارداد براي دريافت امتياز عروسك آلماني «لي لي» شد.

عروسك (لي لي)

عروسك «لي لي»، در واقع بر گرفته از شخصيت و اندام و چهره يك زن خيابان گرد آلماني به همين نام بود. عروسك آلماني «لي لي» به عنوان يك قطعه كلكسيوني فقط به بزرگسالان به ويژه به كلكسيونرهاي اسباب بازي فروخته مي شد.

تغيير نژاد

كمپاني «متل»، امتياز عروسك «لي لي» را از آلمان خريد، و پس از تغييراتي، صورت بندي نژادي آن را به نژاد «آنگلوساكسون» همانند كرد و به توليد انبوه آن در آمريكا اقدام نمود.

تولد باربي

اين عروسك تغيير نژاد يافته ( به نژاد آمريكايي ـ انگليسي آنگوساكسون) باربي لقب گرفت. باربي، اسم خلاصه شده باربارا، دختر كوچك رئيس كمپاني متل يعني آقاي هندلر بود. باربي به زودي در صف اول اسباب بازي دختران در غرب قرار گرفت. در سال 1959 هر عروسك باربي به قيمت سه دلار فروخته مي شد؛ اما اكنون هر عروسك باربي اصل ساخت كمپاني متل 4500 دلار قيمت دارد.

از طراحي موشك ضد هوايي تا طراحي عروسك باربي

طراح تغييرات «باربي» در آمريكا در كمپاني «متل»، «جك رايان» است. وي قبل از آن در پنتاگون (وزارت جنگ آمريكا) طراح موشك هاي اسپارو و هاوك بود. شركت متل او را بخاطر تخصص و استعدادش در شناخت فرم هيكل زنان استخدام كرد.

شركت سهامي عام متل

در سال 1960، شركت «متل»، سهام خود را به فروش رساند و به سهامي عام تبديل شد. از 1963 تا سال 1965، ثروت كمپاني «متل» از 100 ميليون دلار به 500 ميليون دلار افزايش يافت.

تولد كن ( دوست پسر باربي)

در سال 1961، كمپاني« متل» عروسك «كن» را توليد كرد. اين عروسك پسري بود با لباس هاي شيك و موهاي قهوه اي با نامي بر گرفته از نام پسر آقاي هندلر(رئيس كمپاني متل). به اين ترتيب عروسك باربي صاحب يك دوست پسر شد.
بعدها در سال 1963، عروسك «ميچ» و در سال 1965، عروسك اسكيپر به جمع «كن» و« باربي» پيوستند.

دوستان زرد و سياه باربي

در سال 1968، كمپاني «متل» براي اينكه به باربي يك شخصيت تربيتي جهاني ببخشد، اقدام به ساخت و فروش عروسك هاي سياه و زردي نمود كه هيكل و اندام آنها كاملا همانند اندام باربي، ولي رنگ پوست و چهره آنها متفاوت است. عروسك دو رگه آفريقايي ـ آمريكايي براي كودكان سياه پوست در آمريكا و آفريقا كه به باربي سياهان معروف شد، با نام «كريستين» توسط كمپاني «متل» به بازار آمد. اين همه مسئله نبود؛ بازار بيش از يك ميلياردي زرد پوستان در آسيا و همچنين تربيت غربي دختران آنان، ضرورت نگاه فرهنگ غربي به آن عرصه را جدي ساخت. در سال 1990، «كي يرا» باربي ژاپني ها و چيني ها را ساخته و روانه بازار كرد. در كنار اين دوست زرد پوست باربي، دو سال قبل از آن (1988) ترزاي آمريكاي لاتين به جمع دوستان باربي پيوسته بود.

گسترش فعاليت هاي كمپاني متل

از 1965، سال كمپاني متل در راستاي تبليغ و ترويج باربي به ساخت و فروش اسباب بازي هاي جنبي و تكميلي آن پرداخت: اسباب بازي «ببين و بگو» در مهد كودك ها، خودروهاي مسابقه اي احتراقي، اسباب بازي هاي الكترونيكي، سرگرمي هاي ويدئوي خانگي، پازل ها و……

اساسنامه كودكان

در سال 1978، متاثر از شعار حقوق بشر رئيس جمهور وقت آمريكا، جيمي كارتر مبني بر بسط حقوق بشر در جهان، كمپاني متل با ديد بشر دوستانه!!؟ اساسنامه جهاني كودكان را تنظيم نمود كه به شكل قابل توجهي شركايي را به صورت غير انتفاعي در اتحاديه اي پيرامون اساسنامه مزبور ( از سراسر جهان) گرد آورد.

متل كمپاني چند مليتي

كمپاني آمريكايي متل، براي ترويج باربي در سال 1986، شركت «هنگ كنگي اراكو» را تاسيس كرد. در سال 1988 با كمپاني «والت ديسني» در جهت توليد و بازاريابي اسباب بازي ها و فيلم هاي شخصيت هاي عروسكي و كارتوني معروف والت ديسني در سراسر جهان، قرارداد همكاري منعقد نمود. همچنين در سال 1988، كمپاني «متل» كل سهام شركت اسباب بازي سازي فرانسوي اس. اي را خريد و در سال 19898شركت «كورجي تويز» انگليسي را تاسيس كرد. با توجه به گسترش نفوذ باربي، كمپاني متل در 1991 شركت «آويوا»، توليد كننده اسباب بازي هاي ورزشي را تاسيس كرد.
از اين پس به ترتيب:
- در 1992 تاسيس شركت هاي بين المللي از سوي متل.
ـ در سال 1993 جذب مجموعه محصولات «فيشر پرايز» (توليد كننده اسباب بازي پيش دبستاني) به مجموعه متل.
ـ در سال 1994، تاسيس شركت كرانسنكو براي توليد اسباب بازي هاي معروف باربي در انگليس، توسط متل.
ـ در سال 1995، تدوين مقررات حقوقي توليد و توزيع عروسك هاي بزرگ كاپچ كيدز توسط متل.
ـ در سال 1997، ادغام كمپاني اسباب بازي نايكو در متل.
ـ در 1997 خط توليد باربي دست به ساخت و عرضه يك عروسك معلول سوار بر ويلچر به نام «اسمايل» كرد.
ـ در سال 1998 خريداري كمپاني اسباب بازي سازي پرنده آبي از انگليس.
ـ در سال1998 توليد دختر مطلوب آمريكايي در دو مجموعه اول( مجموعه اول دختران7-3 ساله و مجموعه دوم دختران 12-7 ساله) شامل سليقه هاـ علايق ـ الزامات و….


كمپاني متل و هري پاتر

در سال 2000، كمپاني «متل» امتياز مجموعه بازي ها و فعاليت هاي سرگرم كننده پيرامون داستانهاي «هري پاتر» شامل: عروسك هاـ پازل هاـ خودروهاـ بازي هاي كامپيوتري ـ و فيلم هاي مربوط را ( با همكاري كمپاني سينمايي وارنر) خريداري نمود.

معاهده جهاني تي. اچ. كيو

در سال 2001، كمپاني متل به معاهده جهاني چاپ و انتشارات تي اچ كيو براي گسترش و نشر بازي هاي آموزشي و نرم افزارهاي توليدي خود با توجه به ذخاير كمپاني متل شامل باربيـ هاتوي ـ دختر آمريكايي ـ مچ باكس و فشير پرايز، به معاهده جهاني چاپ و انتشارات تي. اچ. كيو وارد شد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جوان در پنجشنبه 25 آبان1385 |

توصيه هايى براى رفتار با نوجوانان و جوانان در مساجد  
1 - نوجوانان و جوانان به دليل ويژگى هاى روانى دوران بلوغ ، كنجكاوى و شوق وافرى براى شناخت خود و جهان و نظام هاى اعتقادى گوناگون دارند. اگر مربيان دلسوز اطلاعات صحيحى در اختيار آنها نگذارند، ممكن است مطالب غلط و گمراه كننده ، آنان را تحت تاءثير قرار دهد. سهل انگارى والدين و مربيان در زمان آموزش هاى مناسب مى تواند باعث شكل گيرى نگرش هاى غلط و عادات ناپسند در نوجوانان و جوانان كانون هاى بسيج و كانون هاى فرهنگى مستقر در مساجد است . در اين كانون ها لازم است از مشاوران و روان شناسان بهره گيرى شود.
2 - در محيط مساجد آموزش هاى گوناگون مناسب با ويژگى هاى نوجوانان عرضه شود.
3 - روحانيون مساجد و مسئولان دفاتر فرهنگى مساجد بايد بين مراعات دستورها و نظم از يك سو، و عملكرد خود انگيخته و داوطلبانه نوجوان تعادلى بوجود آورند. نوجوانان و جوانان بايد در طرح برنامه هاى مربوط به خود در مساجد نقش فعال ايفا و با هيئت امنا رابطه اى صميمانه و نزديك برقرار كنند. با تاءسف در برخى مساجد شاهد فاصله و اختلاف بين هيئت امنا و جوانان مساجد هستيم .
4 - مورد تاءييد قرار گرفتن و مسئوليت داشتن نوجوانان و جوانان زيرا نوجوانان و جوانان در سنينى هستند كه احتياج به روابط اجتماعى و فعاليت هاى گروهى با همسالان دارند.
در مساجد هر نوجوان مى تواند با توجه به علائق و توانايى هايى كه دارد اجراى كارى را عهده دار شود. آنها مى توانند با همسالان خود رابطه مناسبى برقرار كنند و مسئوليت هاى متناسبى به عهده گيرند. اين تمرينى براى پذيرش بين آنها در مساجد است .
5 - فعاليت هاى مساجد شامل جنبه هاى متنوع فعاليت هاى علمى ، دينى ، تفريحى ، هنرى و ورزشى است . يكنواختى موجب خستگى نوجوانان مى شود. ولى فعاليت هاى متنوع مكمل يكديگرند.

نوشته شده توسط جوان در شنبه 20 آبان1385 |

                                                   بسم الله الرحمن الرحيم
همگام با پيشرفت ماديگرى كه در برابر معنويت و اديان ، جبهه گرفته بود، ماديها دين را عامل تخدير و ركود معرفى كردند و مانع پيشرفت هاى علمى و صنعتى ملتها معرفى كردند، ولى آنچه از بررسى شرايط اجتماعى و سياسى و اوضاع آن روز و از مشاهده تاريخ قرون وسطى به دست مى آيد آنست كه علت عمده اين تهمت ، سرخوردگى از مسيحيت و جنايات كليسا بود، چرا كه اين ماديها ديده يا شنيده بودند كه به دستور كليسا هزاران نفر دانشمند و روشنفكر كشته شده و يا در آتش سوختند!....
مارس كاشن مى نويسد: در اين دوره به دستور كليسا پنج ميليون نفر كشته شدند. و از سال 1481 تا 1499 ميلادى 10220 نفر را زنده سوزاندند و 6860 نفر را دو نيم كرده و 97023 نفر را آنقدر شكنجه دادند كه نابود شدند.  آنان مى ديدند كه هنوز هم كليسا پاسدار منافع امپرياليسم و استعمارگران است و هر جا كه پاى كشيش باز مى شود قدم نامبارك استعمار هم براى چپاول و غارت ذخائر و ثروتهاى ملى و فكرى و انسانى ، بدانجا باز مى شود. تا آنجا كه مى گويند: ميسونرها با يك دست انجيل را و با دست ديگر استعمار غربى را به آنان هديه كردند! در نتيجه ، واكنش ‍ گروه انقلابى و روشنفكر در برابر اينگونه اعمال آن شد كه دين را مانع پيشرفت و عامل ركود و مدافع منافع امپيرياليسم قلمداد كنند. انقلاب اين گروه آتشى افروخت كه خشك و تر، حق و ناحق را با هم سوزاند و مانند سيل بنيان كن ، زشت و زيبا، خوب و بد را يكجا با خود برد. پيداست كه آيين حياتبخش و انقلابى اسلام نيز از اين تهمت ناجوانمردانه مصون نماند. و آنانكه از ماهيت اصلى و تعليمات ارزنده اسلام بى اطلاع بودند، پنداشتند اسلام هم مثل مسيحيت است . و انسانها را به سكوت و تسليم در برابر بى عدالتى ها و ستمگريها و استعمار دعوت مى كند. گويى آنان روح اسلامى را درك نكرده بودند، و گرنه با كمى دقت در متن دستورات اسلامى و بررسى مسائل آن و مطالعه مدارك اسلامى مى ديدند كه اسلام با وضع قانون امر به معروف و نهى از منكر و نظارت ملى و ايجاد مسؤ وليت عمومى و فردى در كارها، تدبير و پيش بينى لازم را براى جلوگيرى از فساد، ركود و خفقان نموده است . پيامبر اسلام مى فرمايد: كلكم راء و كلكم مسؤ ول عن رعيته ....  اسلام امر به نيكى ها و جلوگيرى از بديها و جهاد و مبارزه را همچون نماز و روزه واجب دانسته و قران با قاطعيت تمام مى فرمايد: با آنان كه تجاوز و ستم مى كنند نبرد كنيد تا به امر خدا بازگشت كنند.اين نمونه از دهها آيه و روايات است كه مسلمانان را به مبارزه عليه كفر و فساد و ظلم فرا مى خواند. اين است منطق اسلام و تعاليم آن كه خود عامل تحرك است و اساسا ايمان بهترين عامل تحرك انسانها به سوى هدف عالى انسانى است . شاهد زنده ما در تاريخ گذشته اسلام زندگانى پر ماجراى پيامبر عظيم الشاءن اسلام و جانشين پاك اوست . پيامبر اسلام با دست خالى و يك تنه در برابر بى عدالتى ، شرك ، استثمار، رباخوارى و ظلم و زور گويى و همه مفاسد محيط آنروز مكه و جهان قيام كرد. بارها دچار شكنجه ، آزار، ارعاب و حتى تهديد به مرگ شد. مدت زيادى در دره معروف به شعب ابى طالب در محاصره اقتصادى به سر برد و مسلمانان در اثر اذيت و آزار قريش به خارج از كشور مهاجرت كردند. خانه اش در معرض هجوم و شبيخون شمشير زنان سران قريش كه منافع نامشروع خود را در خطر مى ديدند واقع شد. همه اينها، يك لحظه آنحضرت را از هدف مقدس غافل نكرد و كوچكترين سستى و كوتاهى ، در انجام ماموريت مقدس و الهى خود براى رهايى توده هااز قيد اسارت و استثمار و براى رهايى افكار از قيد اوهام و خراف ، در او راه نيافت . پس از آنكه از تهديد، شكنجه و...خسته شدند خواستند تا از راه تطميع و وعده ، در اين دژ نفوذناپذير ايمان و اراده ، رخنه كنند. سران قريش ، ثروت و سرمايه زياد، ازدواج با بهترين دوشيزگان ، رياست و زمامدارى قوم را يعنى از عوامل موثرى كه اكثر داعيان و رهبران در برابرش تسليم مى شوند به آنحضرت پيشنهاد كردند، ولى شرمسار برگشتند چه آنحضرت فرمود:اگر خورشيد را به دست راست و ماه را به دست چپ من بدهيد تا از اين ماموريت دست بردارم ...دست بردار نيستم .  آيا اين همه پايدارى و مقاومت جز با نيروى ايمان ميسر بود؟آيا اصولا پيامبر تكيه گاهى جز نيروى خدايى داشت ؟ چه عاملى جز ايمان سبب تحمل آنهمه فشار شكنجه شد؟ در جنگ احد كه تنها پيامبر اسلام (ص ) و على (ع )و يكى دو نفر ديگر جانانه مى جنگيدند وبا همه زخمهايى كارى ، تا پيروزى نهايى به نبرد ادامه دادند و مانند ديگران فرار نكردند؛ پناهگاه و اميد آنان چه بود؟آيا پشتوانه جز ايما: عقيده به خدا داشتند؟امام حسين (ع )چرا در شرايطى حساس و طاقت فرسا تا آخرين قطره خون خود و عزيزانش ، مى جنگيد و تسليم نمى شد و حاضر به سازش نبود؟!.. آيا درباره امامان پاك ما هيچ فكر كرده ايد كه چرا بيشتر عمر آنان در زندآنهاى بيدادگران و ستم پيشگان گذشته است ، و سرانجام با زهر ستم آنان از پاى در آمده اند و يا در ميدانهاى جنگ تا آخرين قطره خون خود جنگيده و سرانجام كشته شده اند؟ آيا اين ها نمودار ناسازگارى اسلام و تشيع در برابر زور و غارت و چپاول و بى عدالتى نيست ؟ شاهد زنده ما در اين عصر، انقلاب اسلامى ملت مسلمان ايران است : براستى تاريخ تكرارهاى جالبى دارد. رهبر عظيم الشاءن نهضت اسلامى ايران كه به پيروى از پيامبر گرامى با رژيم جاهلى و دست نشانده خارجى به مبارزه پرداخت ، با مشكلاتى از همان گونه كه بر پيامبر گذشته بود روبرو شد. اين بزرگ مرد نيز دست خالى و يك تنه در برابر بى عدالتى ، فساد، استثمار، و ستمگرى و زورگويى بر پا خاست و هيچ مشكلى نتوانست او را از مسير مبارزه اسلاميش بيرون برد.شبانه به خانه او هجوم آوردند، او را به زندان افكندند و بالاخره از وطن و سرزمين خود بيرون راندند و عليه او توطئه كردند، و حتى شاه مخلوع در صدد تطميع او برآمد، اما در همه احوال همان كه بود باقى ماند و ادامه داد و به كوبيدن نظام ظلم و كفر ادامه داد تا ملت يكباره به پا خاست چنانچه ديديم ، همه نهادهاى رژيم جبار را ويران كردند و جهان را شگفت زده ساختند... راستى اينگونه فداكارى ها كه صفحات تاريخ اسلام و شيعه را پر كرده است به چه نيرو و قدرت انجام مى پذيرد؟ با حمايت كدام قدرت خارجى يا داخلى وقوع مى يابد؟ مگر اينان علاقه به حيات و زندگى و زن و فرزند، و مال و مقام را نمى فهمند؟ پس چرا همه را فداى هدف و دين و مبارزه با بيداد و ستمگرى زمامداران خائن مى كردند؟!اينان فقط با سرمايه ايمان به خدا و عقيده به رسالت آسمانى اسلام و با تكيه به قدرت پروردگار دست از جان و دل شستند؛ اينان همان اولياء و دوستان خدايند كه خوف و ترس از هيچ چيز ندارند. الا اوليا الله لا خوف عليهم ولا هم يحزنون . چون فقط از خدا حساب مى برند و به او متكى مى باشند.از هيچ قدرتى ، حتى از مرگ نمى هراسند.اين سخن پيشواى اول جهان تشيع على (ع )است كه در مقام جهاد و مبارزه در راه دين و هدف مى گويد: اگر تمام عرب براى قتل من متحد شوند و به جنگ من بيايند، يك تنه به آنان حمله مى كنم و پشت به جنگ نخواهم كرد. اين منطق اسلام است در برابر خيانت و جنايت ، ظلم و ستم ، غارتگران و استثمار كنندگان . مسلمان واقعى با پيمان با خدا و رسول و مومنان ، خود را تنها وابسته به (حزب الله )مى داند و اگر به اصول و دستوراتش عمل كند هميشه پيروز و غالب است ، ...فان حزب الله هم الغالبون . منظور از اسلام و ايمان ، مذهب و ايمانى با چنين آرمان و هدف و رسالت است . از اين جهت مسلمانان صدر اسلام و مومنان حقيقى تسليم مرگ سرخ و افتخارآميز مى شدند و در راه خدا شهيد مى گشتند و هرگز تسليم زور و ستم نمى شدند و تن به خوارى و ذلت نمى دادند و شعارشان چنين بود: القتل اولى من ركوب العار والعار اولى من دخول النار.
پس شكيبايى چرا؟
حوادث و پديده ها دو گونه است . قابل تغيير و در اختيار ما و غير قابل تغيير. بيشتر حوادث و عوامل نگرانى ، در اختيار ما به دست ماست و عوامل آنرا خود دانسته يا ندانسته به وجود مى آوريم و موجب ناراحتى و نگرانى ما شده است ؛ ما مى توانيم با راهنمايى هاى سودمند آنها را به نفع خود تغيير دهيم و زندگى را آنچنان كه بايسته است بسازيم . مثلا در روايات اسلامى آمده است كه دعاى چند نفر مستجاب نخواهد شد كه از انجمله اند:
1 - كسى كه خداوند به او مالى عطا كرده ولى او آنرا بيهوده خرج كند و عقل معاش نداشته باشد و سپس بگويد: خدايا به من مال و ثروت بده .
2 - كسى كه زن ناسازگار و ستمگرى دارد و از خدا بخواهد كه او را نجات دهد.!
3 - كسى كه دنبال كار و شغل نرود و در خانه بنشيند و بگويد خدايا به من روزى بده . چون عوامل رفع انگونه ناراحتى ها در اختيار آنان بوده است . آدم ثروتمند مى تواند با بصيرت و عقل معاش از خرج هاى بيهوده جلوگيرى كند، همچنين شخصى كه زن ناسازگار يا بد كار دارد مى تواند زن خود را طلاق دهد، و نيز كسى كه به دنبال كار نرفته است تقصير از خود اوست زيرا راه كسب و تجارت براى او باز است و مى تواند از نيروى خدادادى در اين زمينه استفاده كند.ولى در برابر پاره اى حوادث ، ناچار بايد آنها را آنگونه كه هست ، بپذيريم و جز تسليم در چاره اى نيست مانند اكثر مصيبات و نامليمات شخصى پيش آمدهايى كه منجر به از دست دادن عزيزان يا نقص اعضاء يا بيمارى هاى طولانى ، مى گردد و تغيير آنها امكان ندارد. در برابر اين مصائب بايد خود را عوض كنيم و با بردبارى آنرا برخود هموار سازيم . اسماعيل فرزند امام صادق (ع ) فوق العاده بيمار بود، كمال ، فضائل و اخلاق اين پسر، چنان بود كه دوست و دشمن به او علاقه داشتند، در بيماريش همه به ويژه پدر بزرگوارش امام ششم (ع ) فوق العاده ناراحت بودند تا جايكه مى پنداشتند اگر اسماعيل بميرد حضرت نيز از كثرت اندوه از بين مى روند ليكن پس از مرگ او، با تعجب ديدند آن حضرت جزع نمى كند و ناراحتى قلبى ايشان بر طرف گرديده است . جريان را پرسيدند.فرمود ما خاندان رسالت ، تا وقتى كه بلا و حادثه نازل نشده است دعا و نيايش مى كنيم و از خدا مى خواهيم كه حادثه را واقع نشود ولى وقتى كه آن حادثه واقع شد صبر مى كنيم . امام چهارم (ع ) در ضمن دعاى خود در سحرهاى ماه رمضان مى فرمايد: خدايا به من ايمانى اعطا كن كه همواره با قلب و فكرم هماهنگ باشم . يقينى ده كه بدانم جز خواست تو واقع نمى شود. و جز آنچه تو برايم خواسته اى بمن نرسد و مرا به آنچه كه در زندگى تصميم كرده اى راضى و خشنود هستم . صبر و شكيبايى ، پذيرش و قابل انعطاف بودن در برابر حوادث اجتناب پذير، براى بقاى انسان در رويدادهاى زندگى لازم است ، گياهان در برابر حوادث خم مى شوند و با انعطاف خود توفان و تند باد را از خود عبور مى دهند، و اگر در برابر آنها مقاومت كنند به ناچار در هم شكسته و از بيخ بر كنده مى شوند. سنبله ها، بوته ها در زير بار برف و توفان خم مى شوند و پس از آن كه برف آب شد و توفان گذشت كم كم سر بلند مى كنند و به حيات خود ادامه مى دهند. اميرمومنان على (ع ) مى فرمايد:كسى كه صبر و بردبارى موجب رهايى وخلاص او نشود، بى تابى هلاكش مى كند  آنحضرت به فرزندش محمد توصيه ميكند: ضربات خرد كننده نگرانى را با استقامت و تحمل در هم شكن و آنرا از خود دور كن . خويشتن را به بردبارى و صبر عادت ده كه صبر، خصلت نيكويى است و نگرانى ، ترس وحوادث دنيا را به وسيله آن بر خود هموار ساز  اين نكته را نيز ياداور مى شوم كه نبايد خيال كنيم معناى صبر آنست كه در برابر ستم و خيانت و زورگويى تسليم شويم و به آن راضى باشيم و يا اگر سودجويان و استعمار گران وضعى به وجود آورند، ما نيز خود را با آنان تطبيق دهيم و فقط به انتظار سرنوشت بنشينيم . زيرا اين پندار از نظر اسلام درست نيست . اسلام تاكيد نمى كند كه مسلمانان بايد بكوشند تا عوامل فساد و ستم را براندازند و هيچگاه نمى توانند به آن تن بدهد يا راضى باشد. امام صادق (ع )فرمود: ستمكار و كسيكه به ستمكار كمك مى كند و كسيكه به كار او راضى و خشنود است هر سه شريك هم هستند.

نوشته شده توسط جوان در یکشنبه 7 آبان1385 |
 زمينه هاى خارجى تهاجم فرهنگى
همان گونه كه در قسمت اول اين بحث عنوان شد، منشا اصلى تهاجم فرهنگى ، اوضاع و شرايط سياسى ، اجتماعى خارجى ، بخصوص وضعيت بحرانى كشورهاى استعمارى مى باشد.
وقتى كشورهاى بزرگ صنعتى دچار بحرانهاى اقتصادى ، فرهنگى و اجتماعى شدند، تنها راه چاره را در انتقال اين بحران به جوامع غير صنعتى يافتند، به اين صورت كه با تسخير كشورهاى عقب افتاده ، علاوه بر تامين مواد اوليه و كارگر ارزان ، با ارسال متخصصان ، كارمندان و كالاهاى مصنوعى خود به اين جوامع ، مشكل تورم و بيكارى خود را تا حدودى از اين طريق حل كردند. در اين قسمت عمده ترين عوامل خارجى تهاجم فرهنگى را بر مى شمريم :
 تبليغ عليه تعاليم الهى : 
دشمنان اديان الهى هميشه سعى مى كنند دين را از صحنه و متن زندگى خارج نموده و آن را به حاشيه برده امرى غير ضرورى جلوه دهند. زيرا دين حقيقى را مانع چپاولگرى و غارت خود مى بينند.
آنان براى رسيدن به اين هدف ، تمام امكانات خود را بسيج مى كنند و با تبليغات گسترده و دامنه دار سعى دارند چهره دين را نا مطلوب ، ناقص ، عقب افتاده و در يك كلمه غير ضرورى و بى اهميت نشان دهند.
اگر قوانين و مقررات الهى در بين جامعه سست ، تضعيف و تحريف شود، گردنكشان به راحتى مى توانند به اهداف شوم استكبارى خود دست يابند. به همين دليل سعى مى كنند قوانين الهى را به اشكال مختلف مورد هجوم قرار داده تا بتوانند به امكانات و ذخاير مادى و معنوى كشورها، خاصه مسلمانان چنگ انداخته و زمينه را براى هر گونه تاخت و تاز و تهاجم فراهم نمايند.
بنابراين مستكبران دين را مانع اصلى خود مى بينند، از اين رو با تمام توان آن را مورد تهاجمات خود، خاصه تهاجم فرهنگى قرار مى دهند.
 برترى نژادى : 
قوم گراى و نژاد پرستى همواره يكى از معضلات بشريت بوده و مى باشد از زمانهاى گذشته تاكنون درگيرى و اختلافات نژادى بدترين نوع جنگها بوده و بيشترين خونريزى را بدنبال داشته است . امروزه با وجود ادعاهاى فراوان مبنى بر پيشرفت فرهنگ و تمدن بشر، هنوز هم شاهد تصفيه هاى خونين قومى و نژادى در اطراف و اكناف دنيا هستيم كه يكى از نمونه هاى فاجعه آميز آن ، جنايات صربها عليه ملت مسلمان و مظلوم بوسنى ، آنهم در قلب اروپاى وحشى بظاهر متمدن مى باشد.
قرآن ، فلسفه اصلى اختلاف رنگ ، پوست ، زبان ، قبيله و نژاد را عامل تسهيل در شناسائى گروههاى مختلف از يكديگر مى داند.
... وجعلناكم شعربا و قبائل لتعارفوا...

... شما را ملت ها و قبيله ها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد...
اما بشر با برداشت نادرست از اين فلسفه خلقت ، آن را پايه اصلى اختلاف و برترى طلبى خود قرار داد و جنگهاى فراوانى براه انداخت كه از جمله آنها دو جنگ جهانى اول و دوم بود كه مايه خسارت فراوانى بر زندگى بشر شد.
بنابراين تا زمانى كه اين حس غير اخلاقى و زشت بر انسانها و دولتها، حكومت مى كند، زمينه جنگ و تهاجم نيز وجود خواهد داشت ، كما اينكه در حال حاضر نيز شاهد تهاجمات فرهنگى مبتنى بر حس برترى طلبى غربى ها به رهبرى امريكا، عليه كشورهاى ديگرى مى باشيم .

ادامه مطلب
نوشته شده توسط جوان در جمعه 7 مهر1385 |
پديده هاى اجتماعى با علت و زمينه واحدى بوجود نمى آيند و براى بررسى و شناخت آن بايد علل و عوامل متعددى را مورد شناسايى قرار داد. تهاجم فرهنگى نيز يكى از پديده هاى مهم اجتماعى است كه مى بايست زمينه هاى پيدايش و گسترش آن بطور دقيق و جامع بررسى شود.
تهاجم فرهنگى امرى است كه هميشه داراى دو طرف مهاجم و مورد هجوم مى باشد. و علل و عوامل مربوط به هر كدام از آنها با يكديگر متفاوت ولى با هم مرتبط مى باشند. بنابراين ، بحث را در دو بخش ‍ زمينه هاى داخلی و خارجى تهاجم فرهنگى پى مى گيريم .
 زمينه هاى داخلى تهاجم فرهنگى  
در يك بررسى اجمالى از وضعيت كشورهاى مورد هجوم ، به ويژگيهاى مشتركى دست مى يابيم كه نشان مى دهد اين ويژگيها به عنوان عوامل كليدى در گسترش تهاجم فرهنگى نقش اساسى را دارا هستند. بعضى از اين ويژگيها توسط استعمارگران و مهاجمين ايجاد شده و براى سهولت در امر تهاجم و استعمار، به جوامع ديگر تحميل شده و برخى ديگر، مختص ‍ ساختار داخلى جوامع مورد هجوم مى باشد. برخى از مهمترين اين ويژگيها كه به عنوان زمينه هاى داخلى تهاجم فرهنگى نيز مطرح مى باشند عبارتند از:
 بى توجهى نسبت به فرهنگ خودى : 
هر يك از جوامع انسانى ، فرهنگ خاص خود را دارند، كه طى ساليان متمادى در اثر خاطرات تلخ و شيرين در تاريخ سرزمين آنها شكل گرفته و به صورت فرهنگ آن سرزمين در آمده است كه از آن به فرهنگ خودى تعبير مى شود.
تا زمانى كه فرهنگ خودى به حيات خود ادامه داده و قدرت هضم و دفع تاره هاى فرهنگ وارداتى را داشته باشد هيچگونه آسيبى نخواهد ديد. ولى اگر فرهنگ خودى ، پويايى و جذابيت خود را از دست داده و قدرت انطباق با مقتضيات زمان را نداشته باشد، فرهنگ بيگانه براحتى مى تواند جايگاه خود را پيدا كند و فرهنگ خودى را به انحطاط و فراموشى سپارد.
از همين روست كه همه اديان الهى بويژه دين مبين اسلام سعادت جامعه بشرى را با احياء و احترام به اصول انسانى و معنوى مى داند و همواره هشدار مى دهد كه براى حفظ ارزشهاى انسانى در جامعه همه بايد كوشا باشند.
در اسلام عنصر مهم امر به معروف و نهى از منكر يكى از مصاديق بارزى است كه به صورت يك موتور نيرو بخش عمل كرده و به فرهنگ جامعه ، پويايى و حيات مستمر مى بخشد عمل به اين فريضه الهى ، از غفلت و بى توجهى نسبت به فرهنگ غنى اسلامى جلوگيرى مى نمايد. و ترك آن ، سلطه فرهنگى بيگانگان بر جامعه اسلامى را به دنبال خواهد داشت ، از اين رو در دين اسلام به اجراى آن تاكيد فراوانى شده است .

خود باختگى فرهنگى :  
حالت خود باختگى بيشتر ناشى از خود كم بينى و احساس حقارت در قبال پيشرفت و موفقيت هاى ديگران است ، لذا استكبار جهانى با دست يافتن به پيشرفتهاى مادى ، چنين تبليغ مى كند كه علت پيشرفتهاى مختلف شگفت آور جهان غرب ناشى از فرهنگ آنها است .
اينگونه تبليغات در افراد ضعيف النفس و كسانى كه از آگاهى و تحليل صحيحى برخوردار نيستند تاثير گذارده ، آنان را مجذوب فرهنگ غرب مى كند. اين افراد سعى مى كنند خود را با فرهنگ بيگانه تطبيق دهند تا شايد از اين طريق بتوانند به منزلت و پيشرفت دست يابند، حال آنكه اينگونه افراد در چشم بيگانگان ، به صورت مقلدينى ديده مى شوند كه از خود هيچ گونه اراده اى ندارند.
اين خود باختگى فرهنگى در جوامع در حال توسعه ، بسيار به چشم مى خورد. ايران كه خود از روزگاران قديم بعنوان مهد فرهنگ و تمدن شناخته مى شد، با كمال تاسف از زمان حضور استعمار در منطقه (يعنى از قرن هيجدهم ) حالت پويايى و تهاجمى خود را از دست داده به حالت انفعالى درآمد. زيرا تهاجم همه جانبه استعمار و سرسپردگى پادشاهان و حكام از دوره قاجار تا دوره پهلوى باعث شد كه فرهنگ بيگانه جاى خود را در ايران باز كند. البته اين بدان معنا نيست كه ملت اصيل و مسلمان ايران نيز در مقابل آن تسليم شده باشند، بلكه مبارزات مردمى همواره عليه هجوم فرهنگى استعمار وجود داشته ، بخصوص قيام عمومى ملت مسلمان و انقلابى ايران ، برهبرى امام خمينى (ره ) كه ثمره اش در بهمن ماه 1357 نمايان گشت ، طومار عمر استعمار و ايادى داخلى اش را در هم پيچيده و بار ديگر فرهنگ خودى را احياء كرد.
با پيروزى انقلاب اسلامى در ايران ، دشمن دست از شيطنت بر نداشته ، بلكه با شيوه هاى مدرن ترى به تهاجم خود ادامه مى دهد كه آن شيوه تهاجم فرهنگى است و براى اين كار از روشنفكر نمايان وابسته كه رسوبات فكرى القاء شده روزنامه ها، كلاسهاى درس و هر فرصتى كه بدست آورده اند به تضعيف فرهنگ خودى و تقويت فرهنگ بيگانه پرداخته و مى پردازند. و از طرف ديگر، دشمن به شيوه مستقيم بااستفاده از وسايل پيشرفته ارتباطات (ويدئو و تلويزيون ، گيرنده هاى ماهواره اى ) سعى در القاى خود كم بينى و خود باختگى فرهنگى را دارد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جوان در سه شنبه 4 مهر1385 |